این فیلم Highschool Musical 3 رو از کنار خیابون خریدم، از یه دستفروش تو خیابون بلوار. با ساویز رفته بودیم قدم بزنیم و جلوی بساط این دستفروش ایستادیم. من 4تا از فیلم های اسکار رو برداشتم که ندیده بودمشون. این فیلم Highschool رو خود فروشنده پیشنهاد داد، منم برداشتمش و 5000 تومان دادیم و خریدیمشون.
فیلم رو فقط یکبار دیدم. زیاد علاقه مند نشدم دوباره نگاهش کنم. چندوقت پیش سورا اومد خونه ما. بردمش مغازه سر خیابون که کاغذ رنگی بخریم واسه درست کردن "پرنده سلام" . تو قسمت کودکان فروشگاه سورا یه سری عکس برگردون "High school Muciscal" رو دید و ذوق کرد و گفت High school Muciscal ! High school Muciscal ! با لحن قشنگی هم ادا میکرد. براش خریدم. ازش پرسیدم این فیلم رو از کجا میشناسه؟ نتونست دقیق بگه. بهرحال رسیدیم خونه، فیلم خودم رو نشونش دادم و اونم اجازه گرفت و بردش خونشون.
فیلم رو نگه داشت تا همین چند روز پیش که رفته بودم خونشون. فیلمم رو بهم داد ولی ازم خواست این فیلم رو بدم بخودش. فیلم رو اوردم خونه. چندروز پیش شرکت بودیم و مامانجون و سورا رفته بودن خیابون و یه واکنش برای سورا خریده بود. توش یه سی دی بود درباره موسیقی ایتالیا و بدون آواز. از اونهایی که مامانجون دوست داره و بچه ها زیاد خوششون نمیاد. سی دی رو داد بمن که یه کپی واسه مامانجون بگیرم ازش. بار آخری که اومد خونمون، سی دی موسیقی رو بهش دادم که فیلش یاد هندوستان افتاد و گفت من یه سی دی بتو دادم بده فیلم High school Muciscal رو ببرم. خنده ام گرفت. گفتم هنوز کپی نکردم و سورا رفت. چندبار امتحان کردم کپی نمیشد. بالاخره کپی شد، خواستم کپی رو بدم بهش، دیدم که دوست داره DVD رو با قابش داشته باشه-خودش میگه فیلم اصلیش- باز فکرکردم برم براش بخرم و ... دست آخر فیلم رو دادم بخودش. مال خود خودش باشه 
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط عمه
|
تو خانواده ما، فقط من نماز خون از آب در اومدم. شنبه ظهر بود که سورا بهم زنگ زد که برم خونشون چون تنهاست و مامانش برای کاری میخواد بره بیرون. تا کارامو بکنم و زنگ بزنم ماشین بیاد، تلفنی با هم حرف زدیم و گفت مامانش دیر شده اونو میبره شرکت و برم شرکت. من نمازها رو نخونده بودم، وقتی فهمید گفت بیا خونمون، فرش اتاقم رو هم تازه دادیم شستن، رو اون نماز بخون. من چادر و مهرم رو برداشتم و رفتم.
باز از شرکت دوتایی رفتیم خونه اونا. هرچی ازش خواستم بریم خونه ما قبول نکرد. من اونروز روزه بودم. موقع نماز ظهر و عصر، دیدم اومده رو تختش نشسته و نگاهم میکنه. بهش گفت بیا وایسا کنار من تو هم بخون. سریع از جاش پرید. وای!!!!!!!! چادر فسقلیشو سرش کرد و وایساد کنار من. تازگیها یه سنگ رو همیشه با خودم همه جا میبرم. اسمشو گذاشتم "سنگ امیدواری" قرار گذاشتم هربار نگاهش میکنم امیدوار بشم. سنگ امیدواری رو گذاشتم برای سورا. خودش با یه روسری واسه خودش سجاده درست کرد. ذکر تشهد و سلام رو هم بلد نبود، رفت سه پایه نتش رو اورد و کتاب "هدیه های آسمانی" رو گذاشت روش و آخ!!! چه نمازی خوندیم دوتایی. بجای اینکه رو به قبله وایسه رو بمن وایساده بود. من رکوع میرفتم، زود میرفت رکوع. سجده میکردم میرفت سجده. باز پامیشدیم منو نگاه میکرد. یعنی چشمامو میبستم که نبینم و خنده ام نگیره
چندساعت بعد مامانش اومد. سورا میگفت نه پیش ما بمون افطار کن. موندم پیشش. باز سر افطار همین ماجرا تکرار شد. اینبار ازم خواست مهرم رو بدم به اون. مهر رو دادم بهش، یه دستمال کاغذی گذاشتم واسه خودم.
چه نمازی خوندیم با یه وروجک بلا و شیطون!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:25  توسط عمه
|
به کسی نگین ولی دختر انتخاباتی ما حسابی سبز شده !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:22  توسط عمه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:24  توسط عمه
|
سلام
نوروز فرخنده، به همگی شاد باش میگم.
سورا بانو و مامان و باباش درست بعد از سال تحویل زنگ زدن منزل ما و با همه مون تلفنی حرف زدن و عید رو تبریک گفتن. چندساعت بعد هم اومدن خونه ما و تا آخرشب موندن. حسابی به همه مون خوش گذشت. مامان جون از لای قرآن به همه مون عیدی دادند. عیدی من به سورا یه صندقچه گنج بود که خب اونروز با خودش برد، برای عروسکش سوزی دوتا دامن، یه تاپ و یه تل درست کردم. شب که رفته بود خونه خودشون اونا تن سوزی کرد و ازش عکس گرفت.
سورا بانو، با خودش کارت های LEGO اورده بود. مامانجون، باباش و خود سورا نشستن دور میز ناهارخوری ما و بازی کردند. مامان سورا هم به جمع اضافه شد.
یه لحظه نیگا کردم دیدم این وروجک نشسته رو میز و داره بازی میکنه، انقدر خنده ام گرفت که منم رفتم کنارشون نشستم.
امسال متوجه شدم سورا بانو، باقلوای یزدی رو دوست داره اونم طمع نارگیلی شو
بساط آجیل خوردن هم به راه بود و یه ظرف آجیل نصف شد. تصمیم گرفتیم یه ظرف فقط تخمه بریزیم. من پاشدم و یه ظرف تخمه واسه بزرگترا و یه پیشدستی پسته هم برای سورا اوردم.
کلاه قرمزی و پسرخاله و آقای مجری شروع شد و همه با اشتیاق نشستیم پای تلویزیون. حرف شام شد و سورا گفت پیتزا میخواد. مامانجون زنگ زد آپاچی و سفارش داد.
عید مال بچه هاست. به دخمل ما که اونروز خیلی خوش گذشت. کودک درون همه ماها رو هم بیدار کرد
جشن نوروز بر همگی خجسته باد :
با همین دیدگان اشک آلود
از همین منظر گشوده به دور
به پرستو، به گل، به سبزه درود !
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:34  توسط عمه
|
من و مامانجون و یکی از دوستامون رفته بودیم گرگان. دوستی که با ما اومده بود، دوست داشت گرگان رو ببینه و من که زمانی Tour Leader بودم، قبول کردم ایشون رو تو شهر بچرخونم. بازار قدیمی گرگان به اسم نعلبندان است و در بافت قدیم شهر قرار داره. موقع برگشتن یه صندوقچه دیدم که همونی بود که سورا بانو برای بازی جزیره گنج بهش نیاز داشت. قیمتش به نظرم گرون اومد و نخریدم. حواسم نبود که فردا و پسفردا تعطیلی هستش و ناراحت شدم که چرا براش نخریدم 
آمدیم تهران و یه روز تو خیابون ولیعصر، از همون صندوقچه ها دیدم ولی بزرگتر و قیمتش دیگه خیلی خیلی گرون بود!!! چند روز بعد رفتیم مشهد و توی کوه سنگی، من دنبال اون صندوقچه گشتم و اتفاقا پیداش کردم، بازم گرونتر از قیمت گرگان بود. با یه کمی تخفیف از فروشنده خریدمش و اوردم تهران برای سورا
میخواستم برم کوچه برلن و رفاهی، ازین سکه های مبارکباد بگیرم و صندوقچه رو پر کنم براش، ولی وقتی اومد خونمون و دیدش، با خودش برد و گفت درسته این عیدی منه ولی حالا که دیدم باید ببرمش
از دوره حرفه و فن راهنمایی، چند دامن فسقلی برای من یادگاری مونده. اونروز سوزی، عروسک سورا هم همراش بود. گرفتم دامن ها رو تن سوزی کردم و اندازه گرفتم ببینم چقدر باید کوچیکتر بشن. سورا ازم خواست براش یه بلوز هم بدوزم. اولش گفتم نه ولی بعدا براش میدوزم و اینو به عنوان عیدی بهش میدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:14  توسط عمه
|
به همه کسانیکه روی پست قبلی بی دلیل ۴تا نظر بی معنی گذاشته اند :
ای آن که نظر داده ای و کارت نیست!
این صفحه برای عرض اندامت نیست.
هی مثل کلاغ، هر قدم فضله نریز
وبلاگ سورا است، سفره ی شامت نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط عمه
|
مامانجون برای سورا یه چتر خریده بود. یه چتر کوچولو که در واقع مال عروسک سورا بانو باشه. یه چتر واقعی هستش. عمه انقدر دلش میخواد یه دونه از این چتر فسقلی ها مال اونم باشه
سورا روزی که اومد خونه ما، با یه سوزی جدید اومد- به پست قبلی مراجعه فرمایید لطفا- من و مامانجون این چتر رو گذاشته بودیم روی جاکفشی که یادمون بیفته بدیم به سورا بانو. ما یادمون رفت ولی این خانم خانما، چشمش افتاد و گفت این چیه؟ و ما از خوشحالی گفتیم وای سورا! یادمون رفته بود. اون مال تو هستش. مامانجون برات خریده.
نمایی از سوزی و چتر
سورا کلی با اون چتر که حالا شده بود مال سوزی خانوم بازی کرد و عکس انداخت. عکس سه تایی شون رو براتون میذارم.
سورا و سوزی و چتر
یه کیک هم پخته بودیم که با میوه تزیینش کردیم. پایین عکس میبینین 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:33  توسط عمه
|
دوستان!
سوزی، عروسک مورد علاقه سورا، گم شده. آخرین اطلاعات میگن که سورا بانو داشته وارد دفتر میشده و احتمالا در عین پیاده شدن از ماشین، سوزی بینوا افتاده یه جایی تو خیابون و حالا پیداش نمیکنیم. عکس تکی و پرسنلی از سوزی خانوم نداریم. این عکس جشن تولدی ست که سورا بانو برای سوزی خانوم در منزل ما گرفت. سوزی رو در وسط عکس حین فوت کردن شمع میبینین و لازم به تذکر است که کیک این تولد رو نیز توسط خود سورا بانو تزیین شد
Soozi's Birthday
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:39  توسط عمه
|
دو هفته ای هستش که سورا بانو پیش ما نیومده. دیشب دلم دیگه خیلی براش تنگ شده. پاشدم زنگ زدم خونه شون. داشتیم با مامان سورا بانو حرف میزدیم که گویا بوی سوختنی از آشپزخونه اومد و ایشون سریع رفتن و جالبه که سورا بانو افتخار دادن گوشی تلفن رو بگیرن و با عمه حرف بزنن.
اینطوری میگم چون شنیدم داشته کارتون ماداگاسکا۲ رو تماشا میکرده و همه میتونن ولی سورا داره کارتون میبینیه امکان نداره!!! با کسی تلفنی حرف بزنه. ولی این افتخار دیشب نصیب ما شد
بهش میگم:
-کجایی؟ دلم برات قد یه فندق شده.
-من کوچیکتر. قد یه نخودچی 
میگم:
- بیا خونمون، مغازه سرکوچه یه درخت کریسمس گذاشته که از بالاسرش برف میاد،
- عمه! ما هم درخت کریسمس گذاشتیم.
(راست میگه. یه دونه درخت بزرگ دارن که لابد دوباره سرهمش کردن برای دل سورا بانو)
بعد گفتم:
- سورا! یه کیف کوله پشتی خریدم برای لب تابم.
- وای! عمه! خیلی کار خوبی کردی کوله خریدی. بگم چرا ؟
- بگو.
- هم میتونی لب تابت رو بذاری توش. هم کتاباتو. خیلی خوبه. من پارسال دوکیفه بودم.
- چی؟! 
- من پارسال که کلاس اسکیت داشتم، دوتا کیف میبردم مدرسه. دوکیفه بودم. حالا فهمیدی؟
* واقعا این بانوی کوچک، به اعتقاد شما "وروجک" نیست ؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 17:11  توسط عمه
|